دلم خون شد از این افسرده پاییز
از این افسرده پاییز غم انگیز
غروبی سخت محنت بار دارد
همه درد است وبادل کار دارد
شرنگ افزای رنج زندگانی ست
غم او چون غم من جاودانی ست
شرابش ریخته، جامش شکسته
گل وگلزار را چین بر جبین است
نگاه گل نگاه واپسین است
پرستو های وحشی بال در بال
امید مبهمی را کرده دنبال
....
نهیب تند بادی وحشت انگیز
رسد همراه بارانی بلا خیز
بسختی می خروشم : های باران!!
چه می خواهی زما بی برگ وباران؟
برهنه بی پناهان را نظر کن
در این وادی قدم آهسته تر کن
شد این ویرانه ویرانه تر چه حاصل
پریشان شد پریشان تر چه حاصل؟
تو که جان می دهی بر دانه در خاک
غبار از چهر گل ها می کنی پاک
غم دل های ما را شستشو کن
برای ما سعادت آرزو کن
بازخوانی حسرت ها و امیدهای از دست رفته کاری بیهوده است ... من به فردا امید دارم ... و می دانم گذران لحظه ها از پیش تعیین شده است ... لحظه ها می گذرد و ما باید همانند بیننده ای به نظاره بنشینیم انچه را می گذرد ... سرنوشت از پیش رقم خورده است ... نباید غصه ای خورد... من راز لحظه ها را میدانم و انتظار را دوست دارم ...
برای امدنی نو و تازه ...
منتظر حضور گرمت هستم .
با سلام
راست می گوید دیگر ... اخر معنا ندارد که ادم غصه بخورد .
غصه بر مرد حرام است و بیشتر خانمها غصه می خورند آنهم از مدلی که به خدای بزرگ امید ندارند چه برسد به یک مرد مسلمان شیعه.....
به امید دیدارت در مشهد...
خدا نگهدارت .
با اون تفاسیر که پاییز جهنم شد!

سعادت؟ برای ما؟
اگر به آرزو کردن بود که هر کسی برای خودش آرزو میکرد و اجابت میشد.